92
متشکرم از هم دردیتون
شیمی درمانی شروع شده
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
احسان واسه من دیگه وجود نداره........دیگه تموم شده احساسم
قیدش رو زدم و میخوام زندگی کنم
همین
متشکرم از هم دردیتون
شیمی درمانی شروع شده
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
احسان واسه من دیگه وجود نداره........دیگه تموم شده احساسم
قیدش رو زدم و میخوام زندگی کنم
همین
باید پوزخند بزنم به کلمه ی خوشحالی
احسان تو کما بود
تازه برگشته به این دنیا
فقط همین!!!!
سلام به دوستای قشنگ تراز گلم
خوشبو تراز گلم
گفتم آخرین پست ۹۰ رو بذارم تا هم از این طریق سلامی کرده باشم به همه ی همه ی دوستایی که تو این ۳ سال پیدا کردم و هم یخورده اطلاع رسانی کنم از وضعیت حال زوج منتظر مزدوج شده (چیه؟؟؟ چرا میخندی؟؟چرا نیشت رو باز کردی؟؟؟؟خوب دلمون میخواد کنار هم باشیم.....با آرامش) و هم با این آخرین پست سال ۹۰ تعداد پست های وبلاگم رو به ۹۰ برسونم.
عید هم که نزدیکه و گفتم بیام و از این طریق تبریکات عیدم رو روانه ی دلهاتون کنم و براتون بهترین ارزوها رو کنم
خدا کنه سال ۹۱ برای همه ی دوستای باوفای خوبم سالی باشه که به همه ی خواسته هاشون برسن و ارزوهاشون به واقعیت تبدیل بشه و زندگی پر از آرامش داشته باشن.
اتفاقای خوبی واسمون پیش نیوفتاده تو این مدت...زندگی تکراری و خسته کننده...واقعا خسته شدم از این زندگی.زندگی احسان پر از مشکلات جورواجور هست.این مشکل تموم نشده یه مشکل دیگه سروکله ش پیدا میشه.ارامش از زندگیم رفته.فشار خواستگارام و خانوادم هم دیوانه کننده هست.هرچی میگم باز هم تحمل کنم و مشکلات تموم میشه و احسان قدم پیش میذاره باز هم فایده نداره.بعضی موقع فکر میکنم نکنه احسان طلسم شده هست اخه هر بار که میخوان بیان جلو یه اتفاق بد میوفته کاش اتفاق یکم بد میوفتاد تا زود حل بشه اما نه اتفاقای بزرگ و خیلی بد میوفته..بخدا خسته شدم.حتی تو رابطمون با هم اثر بد گذاشته .من دوست ندارم چیزی بینمون فاصله بندازه اما این اتفاقات ناخواسته اثر بدشون رو میذارن.
از اون طرف وجود خواستگارای زیادی که دارم و فشاری که به خانوادم میذارن و از اون طرف فشاری که خانوادم و اطرافیان و همکارام و دوستام روم میارن که تو چرا ازدواج نمیکنی و تو که ارشد نخوندی و ادامه ندادی پس دلیلت چیه که نمیری دنبال زندگیت و خودتون به زندگی نمیزنی....
خودمم وقتی میبینم هم سن و سال هام و حتی کوچکتر از من ازدواج کردن ویا نامزدن و میتونن کنار هم باشن اما من و احسان محکوم به جدایی هستیم خیلی رو روحیه م اثر میذاره.من الان به ارامش احتیاج دارم و این ارامش رو میتونم کنار احسان داشته باشم اما چرا خدا برام نمیخواد نمیدونم.
وااااااای. اصلا یادم نبود که با خودم عهد بسته بودم که تو این پست گلایه و شکایت و ناراحتی ننویسم اما ناخوداگاه نوشتم
ببخشید دوستای مهربونم
سال خوبی داشته باشین و بهترین هارو ارزومیکنم برای همتون
البته بگم که این سلام کردنم با عرق شرم و شرمندگی نشسته رو پیشونیم همراه هست ...میدونم که خیلی منتظر نگهتون داشتم
ببخشید تورو خدا...اول که به شدت مشغول کارم بودم
چقدر من کار کنمو کسی قدر ندونه.....

و دسترسی به نت به سختی بود و البته میخواستم آپ نکنم تا با یه خبر جدید 
و خوشحال کننده بیام...

اما دیدم فایده نداره و بهتر آپ کنم و ایشالا وقتی به زودی خبر خوب داشتم یه پست دیگه آپ میکنم. ![]()
خلاصه ازم خرده نگیرینو خواهرتون رو ببخشید
جونم براتون بگه که هیچ گونه اتفاق خاصی نیوفتاده.
و دنیا امن و امان هست خدا روشکر
اوضاع خوب هست و رضایت بخشه 
فقط منتظریم ۲ تا اتفاق بزرگ و خوب بیوفته که امیدوارم بیوفته
که بلافاصله میام
بهتون خبر میدم و خوشحالتون میکنم و شما رو تو خوشحالی خودم شریک
با خوندنش یادم به همه خاطرات زمان بچگیمون افتادم..
شما هم بخونید تا یاد خاطراتتون بیوفتین

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم
شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت.
شما یادتون نمیاد:قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..
شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.
شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ
شما یادتون نمیاد ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش
رنگ تر میشد.شما یادتون نمیاد تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.
شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب
شما یادتون نمیاد سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شکر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه.
شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو،
فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.
شما یادتون نمیاد ، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !
شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش
شما یادتون نمیاد شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری
شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون
شما یادتون نمیاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.
شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟
شما یادتون نمیاد ماه
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های
شما یادتون نمی یاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید یک ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم.
شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل
شما یادتون نمیاد اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس میومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا؟
شما یادتون نمیاد چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.
شما یادتون نمیاد… فیلم ویدئو که یواشکی زیرپیرهنمون قایم می کردیم؛بعدم می گفتیم کیفیتش آینه س!
شما یادتون نمیاد…جنازه از ویدئو راحت تر جا به جا می شد!
شما یادتون نمیاد…تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!
شما
یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.شما یادتون نمیاد،انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…
شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.
شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم!
شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!
شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد.
شما یادتون نمیاد! روی فیلمای عروسی،موقعی که دوماد داشت حلقه رو توی انگشت عروس می کرد؛ آهنگ یه حلقه طلایی معین و می ذاشتن.
شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…
شما یادتون نمیاد، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشدپرنده تو خیابونها پر نمیزد. چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و زمان خوبم و همه بچه های اون موقع….
یاد اون روزها بخیر...............
اما این بار سنت شکنی میکنم و این پست روگذاشتم. نمیدونم چرا ولی یه چیزی تو باطنم میگفت این پست رو بذار تا همینجور که خودت خوندی دوستات هم بخونن:
سلامی گرم به دوستای گلم تو این سرمای پاییز
امروز یه پست خوب و خوشحال کننده میذارم...من که خیلی خوشحالم.. خیلی وقت بود که منتظر اومدن این روز بودم.بلاخره اون روز اومد.بلاخره روزی که این همه مدت منظرش بودم رسید.چقد سختی کشیدیم،چقدر زجر کشیدیم،چقدر حرص خوردم،چقدر گریه کردم،چقدر دعا و نذر کردم،چقدر کم اوردم،چقدر امیدوار شدم و نا امید،چقدر التماس خدا کردم و ..........
من که بیشتر از نظر روحی تو فشار و ناراحتی بودم و بعضی وقتها هم گریه زاری هایی میکردم. اما احسان هم از نظر جسمی هم از نظر روحی تو فشار بود....خرج و مخارج درمان این جور بیماری ها هم که جای خود داره. خلاصه بلاخره این روز بزرگ رسید
روزی که خدا معجزه کرد،روزی که خدا پزشک و دارو رو وسیله قرار داد که تعداد این سلول های سرطانی به صفر رسید. اره،تعداد سلول ها به صفر رسیده.یعنی الان احسان بدنش خالی از این سلولهای کوفتی هست.....(کلمه ی سلول های کوفتی رو احسان میگه)
اما دکتر گفت باید به مدت ۲ سال از یه دارویی استفاده کنه و بعد از اون یه مدت ۴ ساله از داروی دیگه که دیگه هیچ وقت این بیماری بدنش رو مورد حمله قرار نده و به صفر مطلق برسه
حالا من خیلی خوشحالم و احساس ارامش خاصی میکنم.
اون جواب ازمایشی هم که گفتم امروز به صورت قطعی معلوم میشه و جواب مشورت تیم پزشکی سرنوشت ساز هست. نمیتونم بگم چه ازمایشی هست..اما فقط برام دعا کنید
دوستای خوبم خیلی منتظر شنیدن این خبر بودین. همیشه بهم میگفتین ایشالا روزی میاد که بیای و اینجا بنویسی که صفر شده.اون روز اومد.و جا داره که از همه ی همتون تشکر و قدردانی کنم که تنهام نذاشتین و همیشه بهم امید دادین همیشه بهم روحیه دادین و واسه ارامش من و شفای احسان دعا کردین
نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم...نمیتونم اسم کسی رو بیارم چون همه به نوبه ی خودشون باهام همدردی کردن و تو این راه سخت و این ازمایش سخت الهی همراهم بودین
فدای همتون بشم
امیدوارم روزی بیاد که جبران کنم
------------------------------------------------------------------------
بعدا نوشت:
فردا با خانواده دارم میرم مشهد....طلبیدنش رو بعد از ۱۵ سال اونم تو چنین هفته ای که معجزه رو با چشم دل و جسم دیدم به فال نیک میگیرم.....
واسه همتون دعا میکنم...دعا میکنم که هر کس هر نیت و حاجتی داره مستجاب بشه
حلال کنین بچه ها
اگه تو اخبار شنیدین پرواز شیراز به مشهد و یا بلعکس سقوط کرد دیگه خودتون متوجه بشین که باید قید درنا رو بزنید چون به رحمت ایزدی پیوسته
حالا گریه نکنید...شوخی کردم
میخوام با انرژی تر زندگی کنم
خلاصه حلال کنید(۱۹/۰۸/۹۰)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعدا نوشت دوم(25/08/90)
من برگشتم از مشهد....جای همتون سبز..خیلی خوب بود..و خیلی شلوغ..هوا هم سرد بود هم بارونی و هم برفی...هر 3 روزش رو تجربه کردم تو این سفر.نائب الزیاره ی همتون بودم و به نیت همتون نماز خوندم و درخواست کردم که هر کس هر نیت و حاجتی داره براورده بشه. ایشالا که با دست پر برگشته باشم
اول بگم نمیدونم با چه زبونی ازتون عذرخواهی کنم که غیبت طولانی داشتم و نگرانتون کردم. میدونم که دل بزرگ و دریایی دارین و میبخشینم.
احسان تین دو هفته اخیر قلب درد شدیدی داشت. روزهای اول خفیف بود اما تا اینکه این ۳ ، ۴ روز فاصله بین قلب درد و وشدتش بیشتر شد.و از قلی به پا درد تبدیل شد.چندین بار هم نوار قلب گرفت و اکو کرد تا اینکه دیشب حالش به شدت بد شد و رفت دکتر.
دکتر هم بلافاصله ام ار ای اورژانسی و سونو براش انجام داد. مشخص شد که یه لکه ی خون تو سیاهرگ رون پاش هست و باید بلافاصله عمل کنه.اونم عمل بدون بیهوشی
دیشب بعد از کلی امپول و درمان و اینجور چیزا با رضایت شخصی مرخص شد تا مثل امروز بره شیراز و عمل کنه.
تا ساعت ۴ صبح سراغش داشتم و درد میکشید.اما از ساعت ۷ صبح تا الان که ساعت از ۶ بعد از ظهر گذشته سراغش ندارم. فقط از طریق داداشش فهمیدم که ساعت ۱۱ صبح تو شیراز عمل رو انجام داده.
تا انگار دیشب حالش بد میشه و بلافاصله میبرنش شیراز
الان هیچ خبری ازش ندارم
بچه ها با کمال پر رویی ازتون میخوام براش دعا کنید
چاکرتون
خوبین بچه ها؟؟من خوبم احسان هم خوبه... شماها چطورین؟خوبین؟سلامتین؟ اینقد دلم براتون تنگ شده که حد نداره.....دلم یه ریزه شده بود واستون...ببخشید که بیخبر غیبم زد....یه مسافرت ۲ هفته ای برام پیش اومد و نتونستم حتی بهتون خبر بدم....خلاصه ببخشید
از کامنت ها و لطف اونایی که تو این مدت اومدن و واسم نظر گذاشتن ممنونم...مرسی که به یادم بودین و خوشحالم که براتون مهم هستم.....بعضی ها هم که کم لطفی کردن و به خودشون زحمت ندادن بیان و یه چیزی برام بنویسن ....واقعا از اونا انتظار نداشتم
خلاصه بیخ بیخ
جونم براتون بگه که خبر خاصی نیست و احسان خان هم هنوز نرفته تهران...اما دکتر میگه ۲ بار اخر که نمونه فرستاده اوضاع خیلی خوب بوده به اندازه ای که اگه خدا بخواد احتمال میده بار بعدی که نمونه بفرسته شاید به (صفر) رسیده باشه
خدا کنه
یه اتفاق خوب و رویایی میشه
خدا یا همه چیز در دست توست
بچه ها خوش نماز و روزه هستین؟؟؟؟ایشالا طاعات و عباداتتون قبول باشه
سلول های سرطانی رو به کاهش هست و دکتر میگه هرچند سرعت کم شدنش کمه اما همین که رو به کاهش هست خیلی خوبه...بیشتر فاکتورهای خونی نرمال هستن و تعداد کمی از فاکتور ها بالا و پایین هستن که دکتر باز هم دارو جدید داده و داره مصرف میکنه...راستی دکتر گفتش که الان مهمترین زمان هست که مراقب این لکه خون باشیم..به شدت اصرار داره که از گرما و استرس به دور باشه و مخصوصا رانندگی نکنه.دکتر گفته حداکثر زمان با موبایل حرف زدن یک دقیقه باشه و بیشتر از تلفن ثابت استفاده کنه.....در کل دکتر راضی هست از این مرحله و خیلی امیدوار هست که به زودی سلامتی کاملش رو احسان جونم به دست میاره (ایشالا)
راستی یه خبر خوب هم دارم که نمیدونم بگم یا نه
--------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------
پ.ن.
از انجا که تهدید بسیار شدیم و اینااااااااااااااا
و دیدیم خیلیاااااا دست و پا بالا در هوا وایسادن کوتاه امدیم و اعلام میکنیم که اقا احسان خان گل و گلاب ما الان به مدت ۳ هفته هست که خون دماغ نشدن![]()
تو رو خدا دیگه ما رو نهدید به قتل نکنید تو این ماه رمضونی...من واسه خودتون میگم
چون ماه رمضون ماه حرام هس و دیه ی قتل ۲ برابر هست یا شایدم ۴ برابر...نمیدونم
الهام جان تو که حاج خانومی بگو چند برابر هس![]()
![]()
![]()
(۱۸/۰۵/۹۰)
پ.ن (۲)
دکتر ملک پور چند روز پیش از احسان خواست که یه پودر مخصوصی که از المان سفارش خریدش رو داده بود و مصرفش میکرد رو دیگه مصرف نکنه...میخواست بدونه خون دماغ نشدنش به دلیل تاثیر همین پودر هست یا واقعا خوب شده ....حدس دکتر درست بود تاثیر خوردن همین پودر بوده که خون دماغ نمیشده .....خوب دیگه...حتما خودتون متوجه شدین...بعد از ۳ روز که تاثیر این پودر از تو خونش از بین رفت ...خون دماغ شدنش هم شروع شد متاسفانه
(۲۴/۵/۹۰)
پ.ن (۳)
بچه ها امشب اولین شب قدر هست....دعا کنید احسان جونم شفا پیدا کنه...دعا کنید اما علی شفاعت احسان و امین رو کنه و تا ماه رمضان تموم نشده هر ۲شون شفای کامل پیدا کنن..حوصله ی پست جدید رو نداشتم واسه همین اومدم اینجا که بگم پودری که مصرف میکرده در واقع تست یه داروی جدید هست که پرفسور المانی داره انجام میده..این پودر اثرش رو کلیه هست..انگار این پودر روی الکتورولیت و رادیکالهای ازاد در کلیه اثر میذاره..یعنی خون دماغ شدنش بخاطر یه جور واکنش هست که کلیه انجام میده..خلاصه وقتی که اثرش کامل از بین رفت قرار هست بره تهران و یه سری ازمایشات که همون پرفسوره میخواد انجام بده و جوابش رو دکتر ملک پور بفرسته المان...تا بعدش هم خدا کریمه
امشب احسان رو فراموش نکنید
به امید شفای همه ی بیماران
(۹۰/۵/۲۸)
خوبین؟ من و احسان هم خوبیم....![]()
بچه ها من از امروز تا یه چند روزی نیستم...میخوام تا قبل از ماه رمضون برم مسافرت
اندازه ی اون لکه ی خون که تو سر احسان بود شده یک سوم اندازه ی قبلش و کوچکتر شده. اما الان که جابه جا شده کنترل خواب رفتن بدن رو در دست گرفته . احسان شبا کامل بیداره و خواب نمیره. خیلی این چند شب اذیت شده . باورتون میشه ۲ ساعت هم در ۲۴ ساعت خوابش نمیبره؟؟؟ و چون استراحت نمیکنه بدنش ، بی حال هست و سرگیجه داره
اما دکتر گفته میخواد یه قرص بش معرفی کنه که استفاده کنه که بتونه شبا بخوابه و استراحت کنه
بچه ها مواظب خودتون باشین
اگه بتونم حتما بهتون سر میزنم تو این یک هفته
دوستتون دارم و به یادتونم
نمیدونم چی بگم نمیدونم کدوم یک از حرفای دلم رو بزنم نمیدونم از کجا بگم که نه سیخ بسوزه نه کباب
اول باید یه معذرت خواهی حسابی از همتون بکنم که با نبودنم همتون رو انداختم به فکر و نگرانتون کردم...ببخشید شماها دل بزرگی دارید
درکم کنید و ببخشید
این یکی دو هفته حسابی به هم ریخته بودم چون فکرم به شدت درگیر یه تصمیم بزرگ بود... راستی بخاطر این چند روز که همش تو استرس و نگرانی و دو دلی بودم به شدت کم اشتها شده بودم...دلم غش میرفت از گرسنگی اما اصلا میل به غذا نداشتم واسه همین توفیق اجباری شاملم شد و ۳ کیلو کم کردم
بگذریم.....
بچه ها به نظرتون تصمیم اشتباه هست یا درست؟ نمیدونم ! شما کمک کنید ! نظر بدین !
احسان دوباره نمونه فرستاد تهران اما یه چیز عجیب تو نمونه خونش بود یه ماده ی شیمیایی که احتمال دادن این ماده همون ماده ی شیمیایی هست که یک ماه پیش که کمرش با اون ماده سوخته بود وارد خونش شده و از اونجا که این ماده شیمیایی یه جور پاک کننده واسه لوله های نفتی هست انگار با فعل و انفعالاتی که تو خون انجام داده و با دارو ها ترکیب شده خوب جواب داده و دکتر گفت تعداد سلول ها رسیده به زیر ۲۰۰ تا.....البته دکتر گفت شاید این درست نباشه و واسه اطمینان بیشتر دوباره نمونه بفرست ،شاید کلا ازمایش اشتباه شده باشه .....حالا فردا پس فردا معلوم میشه...تعداد گلبول های سفید خونش هم خیلی زیاد هست هم خیلی بزرگه واسه همین میگن نمیتونه عمل باز کنه و دکتر گفته که قند خونش هم خیلی پایین هست دکتر میگه فاکتورهای خونش کلا عجیب و غریب هست و جای سوال داره که چرا قابل پیشبینی نیست و ثبات نداره
خلاصه دوستای خوبم جونم واستون بگه که من باز هم با احسان حرف زدم و گفتم که نمیخوام باهاش ازدواج کنم اونم میگه درنا چرا تا الان با این موضوع مشکل نداشتی که من بیمارم اما حالا داری؟ میگه تو داری بخاطر این بیماری دست رد به سینم میزنی با این کارت تو زندون انداختیم . میگه یه دلیل دیگه بیار اگه میخوای جدا بشی اما نگو بخاطر مریضی میخوای تنهام بذاری...گفتم پای کس دیگه ای وسط هست و میخوام جدا بشم گفت بخدا این دلیله سبکتر از اینه که بخاطر بیماری ازم جدا بشی اما اینکه میگی به خاطر بیماری میخوای ولم کنی خیلی سنگین و عظیم هست
راست میگه بیچاره....ناشیانه عمل کردم...چون اعصابم داغون بود رو حرفام فکر نمیکردم و گفتم اینو در نظر نگرفتم که چه بلایی سر احسان میارم وقتی این حرف رو بزنم....دلم سوخت واسش
بچه ها چیکار کنم؟احسان رو خیلی دوست دارم خیلی زیاد.....یه شوهر ایده ال هست واسه من
اما با بیماریش چه کنم؟اگه خوب شد که خیلی خوب میشه اما اگه الان خوب شد و چند وقت دیگه باز بیماریش سر باز کرد چیکار کنم؟ اگه این بیماری به صورت ارثی به بچه هامون هم برسه من چیکار کنم؟اگه چند سال دیگه زبونم لال تنها بشم چیکار کنم؟خانوادم گناه دارن....اخه من که تنها واسه خودم زندگی نمیکنم اگه مشکلی واسه من پیش بیاد خانوادم هم درگیر میشن....اصلا اگه بعدها خانوادم معترضم بشن که چرا بهشون نگفتم یا چرا این شرایط رو قبول کردم چیکار کنم؟به خدا خسته شدم از مریضی و غم و غصه...زندگیم خسته کننده و کسالت اور شده.دیگه اون شور و شوق جوونی رو ندارم..از شوق زندگی کردن افتادم.چرا من باید یه همچین سرنوشتی داشته باشم؟اگه احسان رو کنار بذارم واسه بیماریش و فردا و فرداها خودم یا همسر ایندم یا بچم یا خانوادم یا هرکس از عزیزترین کسام یه بیماری تو این مایه ها بگیرن من چیکار کنم؟اگه اینجوری دنیا و خدا باهام لج کنن و بخوان تلافی کنن که دل یه عاشق بیمار رو شکستم من چی کار کنم
خدایا دارم دیوونه میشم
تو برزخ گیر کردم نه راه پس دارم نه راه پیش
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعدا نوشت(۲۱ تیر):
جواب ازمایش اماده شد...باور نکردنی هست
رسیده به ۱۵۰ سلول در هر واحد خونی ...این خیلی خوبه..البته دکتر میگه شایدم یه جایی تو بدن تجمع کردن که ریبدن به این تعداد...چون یکم نفس تنگی داره حدس میزنن شاید تو ریه تجمع کردن...خلاصه دکتر گفته بیا تهران تا بررسی بشه...زمان عمل هم معلوم نیست هنوز دارن تدارکات و احتمالاتش رو اماده میکنن و میسنجن
خدایا به امید شفا دادن یه جوان بی گناه
میخوام برم..برم از این دنیا.خدا بکشم راحتم کن.خسته شدم.دلم خونه.تو این ۲،۳ یال به اندازه ی کل عمرم زجر کشیدم و اشک ریختم.نمیدونم دلم واسه خودم بسوزه یا احسان
تو این مدت همه ی زندگیمو فداش کردم و بهش دادم همه چیزمو قربونی کردم فدای یه تار موش اما دیگه نه
دیگه نمیکشم..میخوام جدا بشم...شاید این حرفا به خاطر اتفاقات و خبرای بد این هفته هیت
شاید گذرا باشه
نمیدونم
اما تحمل ندارم دیگه روز و شب افسرده هستم و درحال گریه کردن
اصلا نمیتونم تصور کنم که اگه یه روز به احسان بگم میخوام برم اون چه حخالی بش دست میده
میمیره...میشکنه خورد میشه
میدونم دیگه دنبال درمونش نمیره
اونوقت من میشم قاتل احسان
خدایا چی کار کنم؟؟؟
نمیتونم بیشتر بنویسم
ببخسد
اما چه کنم!!!!![]()
انگار من ساخته شدم واسه غم و غصه خوردن
یه سوالی ذهنم رو به شدت مشغول کرده،که خدا مگه من و احسان چی کار کرده بودیم که اینجوری
با این وضع،با این همه درد و مشکلات داریم تاوان میدیم![]()
خدا جون اگه نمیخوای جواب این سوال رو بدی ،نده
اما به جاش حال احسانم رو خوب کن،شفاش بده![]()
سلامتی احسان تو دستای مهربون تو هست خدا جون![]()
کمکش کن خوب بشه![]()
کافیه یه نیم نگاه بهش بندازی
کافیه یه خورده مهربونی و رحمتت رو نصیبش کنی ![]()
فکر من نباش خدا جون ![]()
من واسه خودم هیچی ازت نمیخوام
فقط یه معجزه میخوام واسه احسان ام
همین!!! ![]()
واسه تو این خواسته ی من خیلی کوچیک و ساده هست
اما واسه من و احسان بینهایت بزرگ و عظیم هست ![]()
اگه احسانم خوب بشه،که با لطف تو خوب میشه،ایمانم رو حفظ میکنم ![]()
و بیشتر تلاش میکنم که بنده ای بشم که ازم راضی باشی
خدا جون احسان با مشکلات زیادی درگیر هست
کمکش کن تا مشکلاتش رو بتونه حل کنه
اطرافیان همش بهم میگن چرا ازدواج نمیکنی
![]()
اما اونا نمیدونن تو دل من چی میگذره ![]()
خدا نمیخوام به سلامتی دیگران غبطه بخورم ![]()
از خودم بدم میاد که میبینم مردم سلامت اند و دارن با خوشی کنار هم زندگی میکنن اما اونوقت من و
احسان اینجوری گرفتار شدیم ،بدم میاد که به دیگران غبطه بخورم ![]()
خدا جون دکتر گفته که لکه ی خون یکی دو سانت به سمت چپ سرش تغییر مسیر داده و این اصلا خوب
نیست و پر خطر هست. ![]()
گفته که باید عمل بشه اونم با بیهوشی،اما این عمل خیلی سنگین و خطرناک هست. ![]()
دکتر گفته الان تو شرایطی هست که حتی بدون اینکه عصبانی و هیجانی و استرس داشته باشه ممکن
هست به صورت ناگهانی باعث فلج شدن دائم بشه.
![]()
خدایا عدالتت کجاست؟ ![]()
چرا احسان باید ایقد مریضی های سنگین رو تحمل کنه؟ ![]()
خدایا خودت میدونی تو شب آرزوها ازت چی خواستم ![]()
اولین و بزرگترین چیزی که ازت خواستم رو بهم بده ![]()
یعنی میشه پریشب که شب آرزوها بود دست پر از درگاهت برگشته باشم؟؟؟ ![]()
خدا واسه تو همه چیز شدنی هست
پس امیدوارم و ان شا ا... که حاجت روا بشم و حاجتم رو از دست کرمت گرفته باشم ![]()
اما بگم که خبر خاص و جدیدی ندارم.
تمام لحظاتم به دعا سپری میشه
همیشه زیر زبونی در حال خدا خدا کردنم
![]()
خدا جونم،فراموشمون نکنن..ترسم از اینه که ما رو به حال خودمون بذاری اونوقته که
وای نه اصلا نمیخوام بهش فکر کنم.
میترسم ،میترسم که این سلول ها روند کاهششون ایست کنه
ویا بدتر از اون دوباره شروع کنن به زیاد شدن
خدایا احسانم گناه داره خدایا احسانم خیلی وقته که ظرفیتش پر شده یه وقت این بلای سنگین رو سرمون نیاریااا
خدایا رحمت بیاد نمیخوام فاز منفی بدم اما میترسم از این اتفاق![]()
![]()
![]()
اما خدا جون من مهربونه رحیم و قاضی الحاجات هست...میدونه که دیگه تحمل چنین حالتی رو نداریم مگه نه خدا جون؟؟؟ بگو حواست بهمون هست
بگو که دوستمون داری بگو که سلامتی مطلق احسان ام نزدیکه بگو که اتفاقای خوب نزدیکه

خدایا همه ی امیدمون به تو هست..نا امیدمون نکن خدا جون 
کسی رو جز تو نداریمااااااااااااااااااااااا
من و احسان هیچ کسی رو جز تو نداریم خدا جون 
خدا جون لکه ی تو سر احسان رو محو کن نابودش کن یه جوری نابودش کن که انگار اصلا تو سرش همچین چیزی وجود نداشته...تا این تو سرش هست خون دماغ شدن هم هست سر درد هست..هیجان و عصبی شدن
و فشار خون خطرناکه براش 
خدایا خلاصه ، هواست به بنده ی خودت باشه..همون بنده ای که خودت به وجود آوردی خودت سلامتیش رو ازش گرفتی حالا خودت هم سلامتی رو بهش برگردون 
میدونم که مهربون تر از این حرفایی 
پس خدایا به امید و توکل بر خودت 
چی میشه که من و حسان زودتر به هم برسیم
بریم سر خونه و زندگی خودمون
و زندگیمون رو با هم شروع کنیم
وای تصورش هم شیرینه چه برسه که اون روزا بیاد

نمیدونم چرا خدا خسته نمیشه از بس بلا سر احسانم میاره . خدا جون،قربونت برم تو که میدونی وضعیت احسان چجوریه،تو که میدونی احسان چقد داره مشکلات و بلا ملا و گرفتاریهای جور واجور زندگی رو تحمل میکنه چرا بازم گرفتارترش میکنی؟چرا ازش مواظبت نمیکنی؟چرا هر بار یه مشکل جدید به وجود میاد؟
نه که همه چیزمون نرمال و عادی بود و یه زندگی مملو از خوشبختی و به دور از مشکلات داریم که حالا کم و کسریمون سوختن بود.
در اثر تماس غیر مستقیم با یه ماده ی شیمیایی پوستش به شدت واکنش نشون داده و کمر و پاهاش دچار سوختگی درجه ۲ شده...امروز ۲ بار دکتر پوست شستشو داده این جاها سوختگی رو..و گفته که یک هفته باید استعلاجی باشی و با فلان مواد شوینده لباسات رو بشوری و حمام روزی ۳ بار انجام بدی و به شدت از گرما دور باشی و و و و و اینکه شنبه دوباره بری پیشش که بهت دارو بده و چک کنه بدنت رو
به خدا حرفم نمیاد..نمیدونم چی بگم...آخه چرا این همه بلا باید سر احسان بیاد؟
نمیدونم..نمیدونم..قربونت برم که چقد میسوزه بدنت اما نمیتونی کاریش کنی...اینم تو گرما و سوختگی بدن وحشتناکه...رو کمر هم نمیتونی بخوابی یا بشینی و تکیه بدی....کاش راه و چاهی بود تا انجام میدادمش تا ایقد بلا سرت نیاد....کاش میتونستم بیام پیشت و مدام کنارت باشم و رو سوختگی هات دستمال کاغذی میکشیدم تا یه خورده از سوزش و خارشش کم بشه
فدای احسانم بشم که چقدر بلا ملا سرش میاد و باید زجر بکشه
سلام به دوستای خیلی گل و مهربونم 
چه خبرا؟در چه حالی؟احسان جان هم با تو ام هم با دوستای عزیز و جیگیلی خودمم...البته دوستای من دوستای تو هم هستن...شایدم بیشتر دوستای تو باشن تا دوستای من چون همیشه به یادتن و سراغت رو از من میگیرن و واسه سلامتی تو دلنگرون هستند و دعا میکنن....پس قلبشون به تو باید نزدیک تر باشه......قربون همشون برم که چقدر عزیز و مهربونن
هر کدومشون یه دل دارن تو سینه که به اندازه ی یه دریا وسعت دارن و سخاوتنمدن
همیشه هم بهشون میگم که مواظب دلهاتون باشید و قدرش رو بدونید که از طلا هم با ارزش تر هست
خوب احسانی ، جونم برات بگه که ،نه ، بیا تا در گوشت بگم
آخه میترسم شیطون بفهمه و اونوقته که ...... 
گوشت رو بیار عزیزم،آباریکلاااااااااا 
۲ ،۳ روز هست که خون دماغ نشدی و سر درد هم سراغت نیومده....ام آر آی هم که چند روز پیش انجام دادی،دکتر گفت که لکه خون از سرجاش حرکت کرده و داره به سمت پشت گوش راستت حرکت میکنه و از محل خطرناک که اندام های حرکتیت رو تحت تاثیر قرار میداد و خطرناک بود داره دور میشه
دکتر گفته اگه همین مسیر رو طی کنه و به پشت گوش برسه خطر عمل کمتر میشه و عمل بیرون آوردن این لکه خون راحت تر میشه و خطر کمتری داره
شیطون تو که گوشات نمیشنوه ،نه؟؟؟ ![]()
اما دکتر گفت نمیشه که بیشتر از این وقت گذاشت و اگه تا یک هفته دیگه از بین نرفت یا به جای بهتری نرسید باید عمل کرد...چون مدت زمان زیادی هست که این لکه تو سرت هست و باید زودتر درش آورد گفته که دارو هایی که داده خوب عمل کردن و تو این یک هفته هم باید به موقع مصرفشون کنه و بینهایت مواظب فشار خونش باشه که بالاتر از ۱۴ نره و اگه بالاتر از ۱۶ رفت بلافاصله بره بیمارستان
و به دکتر بزنگه که بهش بگه که دکترهای بیمارستان چیکار کنن...عزیز جون تو رو خدا عصبی نشو
هیجانی نشو دکتر خیلی تاکید کرده که اینا واست ضرر دارن..راستی گفته که تحت هیچ شرایطی رانندگی نکنی....آفرین پسر خوب و حرف گوش کن
حالا که اینقدر حرف گوش کنی یه بوس بده به درنات 
اگه هم اینارو رعایت نکنی این اتفاق برات میوفته 
دیگه خود دانی ![]()
راستی مادر شوهر گرامم هم هنوز بیمارستان بستری هست و ترخیصش نکردن....دعا کنید
،مثل همیشه،البته این دفعه هم واسه سلامتی احسان دعا کنید هم مادرش![]()
فداتون بشم
اینم من و احسانیم که داریم ............
بعدا نوشت:
الان ۱ شب هست و وارد ۳۱ اردیبهشت هستیم...احسان از ساعت ۱۲ شب تا همین الان خون دماغ شده بود....دیگه نباید از خبرهای خوب اینجا بنویسم ![]()
![]()
![]()
وسیله رفت و برگشتش منو کشته

آخ بمیرم چه عرقی هم کرده از بس رکاب زده
آخ که چقد دلم تنگ شده بود براش ......اومد و همدیگه رو دیدیم
کوتاه بود اما مهم دیدن بود که عملی
شد...حالا هم برم یه آهنگ دوبس دوبسی بذارم و یکم قر بریزم
همینش هم خوبه...یک ماه بود ندیده بودمش
دیگه داشتم از دوریش به این حالت در میومدم.
وای که چقد بد هس این دوری و دلتنگی
الان خوشحالم

خوش اومدی عزیز دلم ......قول بده دیگه این همه غیبت نکنی![]()
آباشت؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
داغون تر از اونی هستم که حتی خودم فکرش رو میکردم.این بیماری کمر جفتمون رو شکونده. کم حوصله ..زود رنج شدم..نا امید شدم..پرخاشگر شدم..زندگیم تهی از هر گونه امید و انگیزه هست..دلسردم از زندگی کردن..دلم میخواد جایی برم که ادمی زاد پر نزنه یه جای دور که خودم و خودم باشم.از همه چیز خسته شدم از همه کس خسته شدم...از خدا ..از خدا که لازم نیست بگم..فقط یه سوال ذهنم رو مشغول کرده..چرا؟چرا من؟مگه چه گناهی کرده بودم؟مگه چه راه بی راهه ای رفته بودم؟چرا من باید چنین سرنوشتی داشته باشم؟چرا من نباید مثل مردم زندگی کنم؟چرا من نباید از زندگیم لذت ببرم؟خدا!تو بگو تو که همچین سرنوشتی برام رقم زدی..تو باید جواب بدی..چرا من؟چرا؟دیوونه میشم وقتی به این سوال فکر میکنم...
یه سری مویرگ های خیلی حجیم و بزرگ شده و چرک الود تو حفره ی سینوس هات تشکیل شده بود که دو روز پیش با لیزر سوزوندنشون..لوله و دوربین و لیزر رو از دهان وارد کردن و عمل سوزوندن این مویرگ ها رو دکتر گوش و حق و بینی که رفته بودی پیشش انجام داد. البته دکتر گفته که شاید این مویرگ ها باعث خون دماغ شدنت شده باشن..شاید....این دو روز خون دماغ نشدی..منم کلی خوشحال بودم که خون دماغ شدنت از بین رفت اما امروز عصر یک ساعت و نیم خون ددماغ شدی.. یه بغضی تو گلوم هست..دلم میخواد داد بزنم فریاد بزنم..این انزجاری که در درونم هست رو بدم بیرون اما............
نمونه ی مغز استخوانی که واسه تراکم و میزان خون سازی که ازت گرفتن باید تکرار میشد..دکتر جوابی نداد که نمونه خراب شده یا جوابش خیلی بد بوده که واسه اطمینان بیشتر باید دوباره ازت نمونه مغز و استخوان بگیرن..اما در هر صورت این عمل رو امروز ظهر تکرار کردن...خدا کنه نمونه خراب شده بوده..نه اینکه جوابش بد بوده که مجبور شدن مجددا " تکرار کنن.....خدا میبینی این چیزا رو؟؟ میبینی ؟ چجوری دلت میاد ۲ تا جوون رو اینجوری زجر کش کنی؟چجوری باعث میشی که ارزو و رویاهامون رو در نطفه بخشکونی؟پس کو که میگن خدا رحیم هست؟کو که میگن خدا رحمان هست؟کو که میگن خدا قاضی الحاجات هست؟کو؟منکر نبودنت نیستم..خدا هست..وجود داره اما نمیدونم چرا ایقد سنگ دل شده نسبت به من و احسان!!!
هنوزم بگم از خبر های بد؟هنوزم بگم که چقد بهمون لطف داری خدا؟بگم که چقد مهربونی؟بگم؟بگم؟
اون لکه خونی که تو سر عزیزم به وجود اومده در اثر اسیدیته ی بالا هست که در مدت زمان طولانی اسیدیته ی خونش بالا بوده به وجود اومده و لکه خون تشکیل شده..طبق گفته دکتر مغز و اعصاب الان هم داره به جای حساس نزدیک میشه که کافی هست یه ذره فشار خونت بره بالا که باعث خیلی اتفاقات بد میشه از جمله فلج شدن بدن، لکنت زبون ، از بین رفتن حواس و و و و و خدا میشنوی یا نه؟ نتیجه مهربونیهات رو میبینی یا نه؟؟ دکتر هم به دکتر ملک پور گفته که باید زودتر عمل بشی و این لکه خون رو در بیارن..اما دکتر ملک پور گفته که نمیتونی بیهوش بشی...بیهوشی برات ضرر داره..خدا کدوم جوون پیدا میشه که بیهوشی براش ضرر داشته باشه؟به اونایی این حرف رو میزنن که پا به سن گذاشته باشن و پیر باشن..آخه این درسته که احسان از این سن بهش بگن که بیهوشی براش ضرر داره؟؟بگذریم...خلاصه دکتر هم قرار شده با یه دکتر دیگه مشورت کنه که اگه میشه به صورت بی حسی این عمل رو انجام بدن..یعنی بی حسی رو بزنن به گردن و جمجمه ی سرش رو سوراخ کنن و این لکه رو در بیارن..یعنی چشماش باز باشه یعنی ببینه که دارن کاسه ی سرش رو میشکافن....خوشت میاد خدا از ازار دادن بنده هات؟ از اذیت کردنشون؟ خوشت میا خدای به اصطلاح مهربون؟؟
هیچی ندارم بگم.........درد دلم زیاده
دمت گرم با معجزه کردنت
احسان جونم خیلی دلم تنگیده برات..قربونت برم که دلم میخواد ببینمت...قربون نگاهت برم که عشق رو تو چشات میشه خوند..کی میشه من و تو تک و تنها کنار هم تو خونه خودمون زندگی کنیم...لاو بترکونیم و از کنار هم بودن لذت ببریم..تو منو تو بغل بگیری و فشارم بدی تا حدی که جیغ بکشم و بگم ولم کن..کشتیم...چلقوندیم....بعد تو بوسم کنی و از تو دلم درش بیاری...اینا دقیقا همون چیزایی هست که همیشه برام تعریف میکنی...میگی این کارارو در اینده میکنیم و رویاهامون رو به واقعیت تبدیل میکنیم....آقاااااااااااااا من بی جنبه ام....من اینارو میخوام...دوست دارم اینارو تجربه کنم......کی میشه من بیام خونه شما ؟کی میشه منم مادری رو مادری صدا بزنم؟کی میشه باباتو ببینم و صداش بزنم بابا سلام...البته تو بهش میگی حاجی...اما من نمیخوام حاجی صداش کنم..میخوام بابا صداش بزنم
خدا ما رو دریاب
جواب آزمایش آماده شد هم خبرهای خوب دارم هم خبرهای......
اول خبرهای خوب رو میگم.اینجوری بهتر هست.مگه نه؟جواب ازمایش سلول های سرطانی شده کمتر از ۵۰۰ تا در یک واحد خون..خدا جون ممنونم ازت که این همه لطفت رو شمامل حالمون کردی..خدا عاشقتم..خدا دوستت دارم....خدا جون ممنونم که صدامو میشنوی و جواب میدی....از احسان جونم هم یه دنیا ممنونم که تو این شرایطی که همه جوره تو فشار هست هم از لحاظ جسمی هم روحی اما طاقت میاره و با مشکلات میجنگه و این سلول ها رو شکست میده...بقیه فاکتورهای خونی هم نرمال شده حتی اسیدیته که نرماله نرمال شده...خانم دکتر ملک پور که دکتر جدیدت هست یه دارو تجویز کرده که ایسدیته رو در حد نرمال تثبیت کنه....و اما خبرهای بعدی..اینکه خون سازیت خیلی پایین هست و خطرناک شده وضعیتش...وباید خیلی اورژانسی بررسی بشه و درمان بشه.اینجور که دکتر گفته اگه جواب تراکم مغز استخوانت بد باشه باید رفت خارج از کشور و اونجا پیوند مغز و استخوان بدی اما تمام نگرانیت این هست که با این وضعیت سربازیت که پادرهوا هست پاسپورتت قرمز هست و اجازه خروج نداری.ایشالا که خدا باز هم معجزه میکنه و نیاز به پیوند نداری..خدا باهامون هست عزیز دلم...نترس من کنارتم تا آخرش تا جایی که همه ی مشکلات رو پشت سر بذاریم و بریم سر خونه و زندگیمون....پس توکلت به خدا باشه همسر خوب و مهربونم.
الان دارن ازت نمونه مغز و استخوان میگیرن.....انگار قرار بوده از استخوان کمر نمونه گیری رو انجام بدن...کاش کنارت بودم...کاش الان دستت تو دستم بود تا میدونستی تنها نیستی و تو همه س شرایط کنارتم
قرار هست یه سونو سه بعدی هم از بدنت انجام بده دکتر حق شناس که ببینه کیستی چیزی تشکیل نشده خدایی نکرده که خیالمون راحت بشه....اما هنوز واسه درمان خون دماغت نتونستن کاری کنن..دیروز هم باز ام آر ای انجام دادی...چندبار هم تو این ۲ ،۳ روز رفتی دکتر گوش و حلق و بینی...۲ تا از رگ های داخل بینیت رو تحریک کرده که خون دماغ بشی تا ببینه خون دماغ شدنت از این ۲ رگ هست یا نه اگر از این ۲ رگ باشه که مربوط به گوش و حلق و بینی میشه اگه هم مربوط به مغز و استخوان میشه...خدایا خودت کمک کن..اما ۲ بار که این رگ ها رو تحریک کرده خون دماغ نشدی اما سرگیجه و سردرد شدید گرفتت و نتونستی بمونی تا دکتر معاینه ت کنه
قربونت برم...طاقت بیار...من کنارتم...بهم تکیه کن...خدا هم کنار جفتمون هست
ایشالا به عظمت ختم قرانی که گرفتیم خدا معجزه میکنه و شفا میگیری
امید به خدا
خدا جون خیلی حرفا باهات دارم.کلی حرف دارم که دوست دارم یواشکی بهت بگم البته تو از رگ گردن هم بهم نزدیکتری و همه ی حرفا و آرزوها و دعاها و خواسته ها و سپاسگزاری هامو میدونی.خدای خوبم خدای مهربونم ممنونم که این ۱۰ روز یه جورایی شرایط رو برامون طوری ساختی که یه خورده ارامش داشته باشیم..ممنونم مهربون..
.اگه تو رو نداشتم نمیدونم باید چیکار میکردم یا از کی کمک میگرفتم.....خدا جون شکرت.![]()
ان شا الله شفای کامل رو به عزیزترینم بده تا یه عمر بندگیتو کنم و شکرگذارت باشم![]()
الان که یه چند روزی میشه که عزیزم رو ندیدم آخه رفته تهران.آخ که چقد دلم براش تنگیده...
دلم لک زده که بینمش و از اون نگاه هایی که همیشه بهم میندازه رو بهم بندازه...
همیشه ادای نگاه کردنشو در میارم..
قربونش برم که یه جور خاصی بهم نگاه میکنه...
کلی ازمایش خون ازش گرفتن که به زودی جوابشون معلوم میشه..خدا جون یعنی میشه بازم معجزه کرده باشی؟؟یعنی میشه که کم شده باشه؟اونم خیلی زیاد کم شده باشه؟خدا جون یه وقت تنهامون نذاری که این سلولها ایست بکنه کم شدنشون رو.. خدایی منتظرتم که دلمون رو خوش کنی یاااااااااا![]()
نشون بده خدای مهربونی هستی و هوای بنده هاتو داری![]()
راستی رفتی پیش دکتر حق شناس و گفتی که دکترت رو عوض کنه آخه از دکتر قائم مقامی راضی نبودی...اونم دکترت رو عوض کرد و پرونده ت رو داد به یکی از دستیارای خودش که کارش خوب هست.امروز عصر هم نوبت داری که بری پیش دکتر جدیدت...خدا کنه این دکتر پا قدمش به پرونده پزشکیت خوب باشه.....آمین
چیزی هم واسه نوشتن ندارم
احسان هم هنوز نرفته تهران ، آخه واسه مرخصیش مشکل داره و کسی نیست که به جاش کارش رو انجام بده
سر مسئله ازدواج هم با هم مشکل داریم....دیشب بهش گفتم که نمیخوام دیگه با هم ارتباط داشته باشیم....باباش این دفعه به یه چیزه دیگه گیر داده منم گفتم دیگه تموم .حالا که این طور دارن اذیت میکنن منم میرم دنبال زندگی و آینده خودم
از دیشب تاحالا باهاش حرف نزدم و جوابش رو ندادم
دلم واسه شنیدن صداش لک زده..هنوز یک روز هم نشده..اما چی کار کنم؟!
پ.ن:ما که طاقت دوری هم رو نداریم...شروع کردیم رابطمون رو![]()
۲۸/۰۱/۹۰
خدا جون بخواه دیگه...
خدا جووون مهربوووووووووووووووووونم!!! اتفاقای خوب برامون بخواه
خدا جون احسانم گناه داره ها..ببین اول جوونی و زندگی و شور و هیجان به جای اینکه مثل دیگران دغدغه ی فکریش و مشکلات و گرفتاری هاش چیزای دیگه باشه....داره به سختی با بیماریش میجنگه...بسه دیگه خدا..مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟چقدر توان داره؟چقدر انرژی داره؟چقدر ظرفیت داره؟خدا جون مهربونم،این خون دماغ شدنهاشو قطع کن تا دیگه خون دماغ نشه....آدم هر روز یکی دو ساعت خون ازش بره خیلی سخته اونم تو شرایطی که احسان قرار داره...خدا رحمتت رو شامل حالش قرار بده و شفای کامل رو زودتر نصیبش بکن تا به زندگیش برگرده و مثل دیگران با یه بدن سالم زندگی کنه و از زندگی کردن و بودن در این دنیا لذت ببره...
خدا اگه اینا امتحان الهی هست دیگه بسه....تموم نشد؟ چقدر که مدت زمان این امتحان طولانی بود..خسته شدیم اجازه تموم شدن بده و نمره قبولی رو بهمون بده
خدا جونم شفای کامل رو عنایت فرما
فقط همین.....رحمتت رو از ما دریغ نکن....فقط همین
یه ۱۰ روزی خبری از از خون دماغ شدنهای یکی دو ساعته و هر شب نبود اما ۴ روز پیش به شدت خون دماغ داشتی از صبح که به تشنج و بیهوشی رسیدی...از بعد از اون روز تا الان بازم هر شب خون میشی اما خون دماغ شدنهای این روزهای اخیر فرق داره...گفتی از هر دو طرف هست و رقیق هست..نمیدونم این تغییر بد هست یا نه...نمیدونم
امروز هم رفتی نمونه فرستادی تهران که یک هفته دیگه جوابش آماده میشه....راستی دکتر آخر عید گفته بود که باز ام آر ای بفرستی تا مشخص بشه داروها و آمپول هایی که زدی تا لکه خونی که جلو جمجمه ت هست از بین رفته یا نه.....
خدا جون چشممون به دست کرمت هست
پ.ن: دیشب دکتر زنگ زد و گفت هرچه زودتر خودت رو برسون تهران و حتما زمینی بیا و پرواز به هیچ عنوان نداشته باش...آخه اون لکه خونی که تو سر احسان جونم هست جذب نشده اما نمیدونم بزرگتر شده یا جا به جا شده چون دکتر حرفی نزده که چه تغییری کرده اما گفته زودتر بیا و مسئولیت نرفتن و یا دیر رفتنت با خودت هست
خدایا رحم کن![]()
خدایا رحم کن![]()
![]()
(۲۵/۰۱/۹۰)
سلام به عشق عزیزم احسان جووووونم
سلام به دوستای مهربون و گلم
امیدوارم سال ۹۰ واسه همه پر برکت باشه و اتفاقای خوب فراوون باشه
قربون احسانم برم که چقد دو تامون دلمون میخواست امسال عید با خانواده هامون با همدیگه بریم بیرون و خوش بگذرونیم اما نشد...متاسفاته
ایشالا سال دیگه من نو عروس خونوادشون هستم و با هم خوش میگذرونیم![]()
خدا جون کمک کن تا اول این خون دماغ شدن ها به صورت معجزه آسا از بین بره...دکتر میگه دلیلش عصبی بودن هست...میگه رگهای بینی در اثر فشار عصبی خونرسانیشون بیشتر از حد میشه...رگها هم تحمل این فشار رو ندارن در نتیجه میترگن و باعث خون دماغ میشن....خدا جون تو که ایقد مهربونی تو که کریمی تو که تواناترین توانا هستی یه نیم نگاه به احسانم بنداز تا اول خون دماغش قطع بشه بعد هم این سلولها کمتر و کمتر بشن تا جایی که به زودی زود به صفر برسن
خدا جون امیدمون رو نا امید نکن....۲ سال و نیم صبوری کردیم و مشکلات خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم فقط به این امید که بالاخره تموم میشه و خدا شفا میده....
خدا خواهش میکنم امسال رو بهترین سال عمرمون قرار بده![]()
اول شفای کامل و سریع احسان![]()
دوم هم ازدواجمون با هم![]()
خدا جون این دو خواسته رو امسال تو سرنوشتمون بیار و سال ۹۰ رو با براوردن این ۲ حاجت بهترین و موندگارترین سال عمرمون قرار بده![]()
ممنونم خدا جون![]()
به امید رسیدن به این ۲ خواسته![]()
کمتر از ۱۰ ساعت به آغاز سال ۱۳۹۰ مونده...بوی شکوفه های بهار نارنج و یاس آدم رو دیوونه میکنه... بوی بهار نارنج و گل یاس خونمون حالم رو بهتر میکنه و امید به زندگی رو بیشتر
خدایا در این واپسین ساعات سال ۸۹ ازت میخوام همون طور که رخت جدید و بهاری و لباسی نو بر تن طبیعت کردی....به احسانم یه جسم سالم و یه روح بزرگتر و والاتری نثار کن...خدا جون رحمتت رو به احسان هم بده و در سال جدید جسم و تن احسانم رو نو و تازه و سلامت کن... خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده ،احسان من رو هم مشمول رحمتت قراربده..
خدا جون یه زندگی خوب و راحت و سرشار از سلامتی به همه ببخش من و احسان رو هم بی نصیب نگردون
خدایا سایه ی پدر و مادرمون و پدربزرگ و مادربزرگ و همه ی بزرگترها رو بالا سرمون نگه دار که وجودشون حس زیبایی به ادم میده...
خدا جون تو سال جدید دل کسی نسوزه و عزیزای همه در کنارشون باشن تا آخر سال و تا سال های دیگه
خدا جون سال جدید رو واسه همه سالی پر برکت و پر ازخیر قرار بده و سلامتی و موفقیت و آرامش رو به همه عیدی بده که بهترین و بزرگترین عیدی همینه
بچه ها یه خواهشی دارم....
میدونم همتون تو قلبتون پر از آرزو و دعا هست...میدونم هر کس مشکلات مخصوص به خودش رو داره که از خدا میخواد زودتر حل بشن
اما یه خواهش دارم لحظه تحویل سال احسان رو فراموش نکنید و واسه سلامتی و شفای زودترش دعا کنید
ممنون از قلبهای مهربونتوووووووووووووووووووووون
هر شب خون دماغ شدن های طولانی و به دنبال اون سرگیجه و ضعف و سر درد
من خسته شدم از این وضع...احسان چی میکشه خدا میدونه
تصمیم گرفته بره رگ های بینیش رو بسوزونه تا دیگه خون دماغ نشه
البته با این کار حس بویاییش رو از دست میده
تازه بدون بیهوشی و بی حسی
خدا جون ببخش که یه وقتایی بنده ی بدی میشم...تو بزرگی و بخشنده...ببخش این بنده ی گناه کارت رو
خدا جون رحمتت رو نثارمون کن...سیرابمون کن از برکت و رحمتت
دوستت دارم خدا جونم
احسان جونم تو این ۱۰ روز تقریبا میشه گفت هر شب خون دماغ شده و ۲ شبش که تا ۳،۴ ساعت هم طول کشید تا بند اومد..البته با آمپول و دارو بند اومد...و دکتر هم گفته که یه شدت کم خونی و حجم پلاسمای خونت خیلی کم هست
همین الان که دارم تایپ میکنم دارن بهت خون تزریق میکنن...خدا کنه بدنت بهش واکنش بد نشون نده و عوارض نداشته باشه....
خدا جون زودتر احسانم حالش خوب بشه..زودتر شفاش بده...خدا جون معجزه کن و احسان به صورت معجزه آسا خون دماغ دیگه نشه و خوب بشه
خدا کمکمون کن و معجزه کن
متاسفانه وقت ندارم کهع ازتون تشکر کنم
قشم رفتنم جور شد یهویی....داریم با همکارام میریم قشم
برگشتم میام خدمتتون
دوستتون دارم و از همه ابراز احساساتتون ممنونم
تو پوست خودم نمیگنجم....کاش میشد خدا رو در آغوشم بگیرم...کاش میشد خدا رو بوسید.....خدا جونم چقد دلم میخواد ببوسمت و و ازت تشکر کنم اما خدا جون من تو قلبمه...بهم نزدیکه...خودش گفته که از رگ گردن هم بهمون نزدیکتره
خدا ممنونم ازت .خدا جون خیلی ممنونم به خاطر لطفی که در حقمون کردی.خدا جون نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم...خدا ببخش که یه وقتایی صبر و طاقت تموم میشه ...از بس که مشکلات فشار میارن و باعث میشن آدم قاطی کنه..اما تو بزرگی...مهربونی،تو ببخش
خدا جون ممنونم ازت که صدامون رو میشنوی...ممنونم که کاری کردی که تعداد سلول ها به زیر ۱۰۰۰ برسن.در صورتی که یکی دو ماه پیش که تعداد سلول ها به سه هزار و خورده ای رسیده بود دکترا گفتن که یا روند کم شدنشون به ماهی ۲۰ تا ۳۰ تا میرسه یا تا چند سال کاهششون متوقف میشه و ایست میکنن ..اما خواست تو و اراده ی تو بالاتر از هر دکتر و دارو هست....تو معجزه کردی خدا...حتی دکتر هم گفته که این فقط با معجزه میتونسته به این تعداد برسن...خدا ممنونم که معجزه کردی....اسم وبلاگ رو گذاشتم معجزه کن تا معجزه کنی...خیلی دوستت دارم خدا ی مهربون خودم
از احسان جونم هم خیلی ممنونم که با وجود مشکلات زیاد و اتفاق و گرفتاری های جور واجورش استقامت کرد و میکنه ...ممنونم احسانم که طاقت میاری و صبوری و پایداری میکنی...ممنونم احسان جونم...بهت تبریک میگم که به این مرحله رسیدی...ایشالا به زودی به صفر میرسونیشون
البته دکتر گفته که احتمالش هم هست که یه جایی تو بدن تجمع کرده باشن که اگر هم این طور باشه میشه از بینشون برد....و دکتر گفته که اگه تجمع نکرده باشن احتمال هست که تا جلو عید نوروز به ۵۰ یا ۱۰۰ برسن...و رو این تعداد ایست کنن
اما هر چی خواست خدا باشه همون میشه
خدایا شکرت..داد میزنم تا صدام بهت برسه
شکرت خدا جون
(فقط خدا کنه شیطون صدام رو نشنوه و نیاد این پست رو بخونه )(چشم و گوش شیطون کور و کر باد)